جلال الدين الرومي
116
فيه ما فيه ( فارسى )
به آن راههاى مختلف كه گفتيم . چون آنجا رسيدند ، آن مباحثه « 1 » و جنگ و اختلاف كه در راهها مىكردند كه اين او را مىگفت كه « تو باطلى و كافرى » و آن دگر « 2 » اين را چنين نمايد ، امّا چون به كعبه رسيدند معلوم شد كه آن جنگ در راهها بود و مقصودشان يكى بود . مثلا اگر كاسه را جان بودى ، بنده « 3 » بندهء كاسهگر بودى و با وى عشقها باختى . اكنون اين كاسه را كه ساختهاند بعضى مىگويند « 4 » كه اين را چنين مىبايد برخوان نهادن و بعضى مىگويند كه اندرون او را مىبايد شستن و بعضى مىگويند كه بيرون او را مىبايد شستن و بعضى مىگويند كه مجموع را و بعضى مىگويند كه حاجت نيست شستن . اختلاف درين چيزهاست امّا آنكه كاسه را قطعا « 5 » خالقى و سازندهاى هست و از خود نشده است متّفق عليه است و كس را درين هيچ خلاف نيست . آمديم اكنون آدميان در اندرون دل ، از روى باطن ، محبّت حقّند و طالب اويند و نياز به دو دارند و چشمداشت هر چيزى ازو دارند و جز وى را بر خود قادر و متصرّف « 6 » نمىدانند . اينچنين معنى نه كفر است و نه ايمان و آن را در باطن نامى نيست . امّا چون از باطن سوى ناودان زبان آن آب معنى روان شود و افسرده گردد « 7 » ، نقش و عبارت شود « 8 » . اينجا نامش كفر و ايمان و نيك و بد شود « 9 » . همچنانكه نباتات از زمين « 10 » مىرويند در ابتداى خود صورتى ندارند و چون روى به اين عالم مىآورند در آغاز « 11 » كار لطيف و نازك مىنمايد و سپيد رنگ مىباشد ، چندين كه به اين عالم قدم پيش مىنهد و سوى عالم مىآيد « 12 » غليظ و كثيف مىگردد « 13 » و رنگى ديگر مىگيرد . امّا چون مؤمن و كافر همنشيناند چون به عبارت چيزى نگويند ، يگانهاند « 14 » . بر انديشه گرفت 215 نيست و درون عالم آزادى است زيرا انديشهها لطيفند ، بريشان حكم نتوان كرد كه نحن نحكم بالظّاهر و اللّه يتولّى السّرائر 216 . آن انديشهها را حق تعالى پديد مىآورد در تو . تو
--> ( 1 ) . ح : آن مباحث ( 2 ) . ح : و آن ديگر ( 3 ) . ح : ( بنده ) ندارد ( 4 ) . ح : مىگويد ( 5 ) . ح : ( قطعا ) ندارد ( 6 ) . ح : و جزوى را متصرّف و قادر بر اشياء ( 7 ) . ح : شود ( 8 ) . ح : افزوده : وحى وحى گردد ( 9 ) . ح : مىشود و ( 10 ) . ح : كه از زمين ( 11 ) . اصل : اعبار ( 12 ) . اصل : ندارد ( 13 ) . ح : ندارد ( 14 ) . اصل : بيگانه